و بار دیگر ثانیه ها از هم سبقت می گیرند و با شدت به خط پایان نزدیک می شوند ، خط پایانی که
نقطه ی آغازی دیگر است . آری 87 می رود و 88 می آید وتفاوت این دو، تنها یکی است که به اضافه ی
دیگری می شود ؛ چه فرقی می کند 87 باشد یا 88 وقتی برای من زمستان و بهار هیچ فرقی با هم ندارند . ...
من زمان را گم کرده ام و فراموش شده ام و چه ماهرانه این فراموشی را از همه پنهان می کنم حتی از خودم.. !
خانه تکانی می کنم ولی امان از خانه ی شلوغ دلم ! امان از قلب زنگار گرفته ی من . تار عنکبوت همه
جا را گرفته و تسخیر کرده و من فارغ از این همه شلوغی آماده بهار می شوم . واعجبا که بهار هیچ گاه
نمی تواند نقش بازی کند حتی اگر من بازیگر توانایی باشم ، هیچگاه بهار رنگ فریب نمی گیرد حتی اگر
من نقاش چیره دستی باشم .
بهار چگونه می تواند قلب منجمد مرا ذوب کند؟ در حالیکه من دستم را هر آن بر روی تکمه ی انجماد می فشارم ؛
ای آنکه آفریننده ی بهاری ، ای خداوندگاری که بار دیگر زمین مرده را زنده می کنی ! پروردگارم این اولین
باری نیست که به درگاه آمده و عذر تقصیر می خواهم ولی تو بزرگتر از آنی که من کوچک را نپذیری .
پروردگارم ...
خدایم ....
این بهار را یک بار برای همیشه و این روح پوسیده که ریشه اش روبه خشکی می رود و به سوی زوال
در حرکت را، مانند گیاهان طبیعت برویان و زنده کن ، من نیز عهد می بندم که بر در خانه ی دل به
پاسبانی بنشینم و از گل وجودم نگهبانی کنم و نگذارم دیگر بار نازنین بنده ات ، گل زهرا ، مولایت صاحب
الزمان از من ناامید شوند و توخود بهتر از هر کسی می دانی اگر یاری ام نکنی هم اینک به وادی ضلالت
سقوط خواهم کرد پس ای که جز تو هیچ کس را ندارم خود در این مسیر پر خطر یاری ام کن !من می
خوانمت ای رحمان و رحیم ، اجابتم کن ....
![]()
![]()
![]()



